X
تبلیغات
خلصه

خلصه

همه ی وقایع خلصه ایست بر من و تو تا آن شویم که باید......

خلصه سی و دوم؛

فلانی یک بسته چایی نذر روضه کرد حاجت روا شد!...

دیگری زیارت رفت مشهد، از سفر نرسیده گره مشکلش باز شد!...

بگذریم از آنهایی که به ظاهر همه چیز دارند و آنچه باید را ندارند!

انگار هرچه ساده تر و عوامانه تر برخورد کنی راحت تری، شاید هم آسوده بودن را بر مشقت تحمل سختی و مجنون لیلی بودن باید ترجیح داد...

زیبایی اینجا به همین مشقت و دشواری است مثل سختی کوه و اگرنه آسوده ترین زندگی ها میسر است، کافی است سطحی باشی و زندگی روزمره را بر اساس ثانیه ها و دقیقه ها پیش ببری و فارغ از بسیاری از قواعد و قانون ها!

اگرچه خستگی راه طاقت را به لب می آورد و البته به زیبایی قابل رفع است اگر کمی اراده کنی! آنجا که می گوید "شب را برای آرامش شما قرار دادم" و شاید تمام آرامشش به خواب نیست...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:2  توسط قطره  | 

رحمت هفدهم؛

بازی نکن

با دل من بازی نکن که سخت دلگیرم

هرجا که خواهی می کشی ام

نکن با این دل خسته ام

نمی گویم آن بوده ام که تو می خواستی اما

از هر چه ضعف داشتم مرا آزمودی

گاهی خوشم که می بینی ام که آزمایشم می کنی و

گاهی احساس از من رو برگردانده ای

هر قدمم یک آزمون است و من ناتوان

در برابر کوچک ترین بلاها

ربنا و الهنا

توانم ده که استوار بمانم و

اراده ای که استقامت کنم

خودت تفضلی کن مرا آن کن که خود می خواهی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 12:22  توسط قطره  | 

رحمت شانزدهم؛

ای کاش بدون عینک می دیدم!

همان عینکی که دید انسان را عوض می کند و یا حتی قرار است بهتر کند

اما من نمی گویم ای کاش عینک بدبینی نبود و...

می گویم ای کاش بدون عینک می دیدم!

تار و مبهم

نمی دیدم همان چیزی که همه می بینند و عادت دیدن را

نمی دیدم این همه بدی و پلیدی را

نمی دیدم این همه غفلت و دوری را

و نمی دیدم این همه ندیدن را

آنچه باید ببینم و نمی بینم

و آنچه نمی بینم و باید ببینم

ای کاش بدون عینک می دیدم تا شاید ببینم!

و ای کاش آیینه نبود!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:25  توسط قطره  | 

رحمت پانزدهم؛

باید در این روزها در گوشه ای از سحرها نشست

باید خود باشی و او؛ در این هوا؛

هوا هوای عاشقی است، هوای فیض و هوای زیبایی...

سحرها انگار خودش کنارت نشسته است

باید نشست گوشه ای به انتظار، که یار این جاست

همین حوالی

چشمت را ببند

دستت را باز کن

بویش را استشمام کن

دست بر دامنش انداز

دیده باز کن و ببین جمال زیبایش را

که چه سالها به انتطار نشستی و در حسرت یک گوشه چشمی

طواف خانه اش کردی به دنبال دیدار او اما نیافتی

و این سحرها همان بو را دارد

باید گوشه ای از این سحر ها نشست

...به انتظار دیدارش نشست!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 15:21  توسط قطره  | 

خلصه سی و یکم؛

حکایتی است این قضا قدر الهی

چنانچه هر جا که خواهد ما را می کشد بدون اینکه بتوانیم حتی کوچک ترین تاثیری بران داشته باشیم شاید!

برای من انسان آزاد و مختار! هیچ اختیاری قائل نمی شود، هیچ جای تصمیم و نظری وجود ندارد و این خلاف اختیار است و همه شاید جبر است!

جبر یا اختیار!

هر جا قدمی برمی دارم انگار که من نمی روم و او مرا می برد و هر کار که می کنم حاصلش هر آنجا او بخواهد منتج می شود و شاید چه خوب که تدبیر می کند مرا!

می گوید فقط بخواهید من راهنماییت می کند!

راستی که قضا و قدر چیست و اختیار ما کجای این رابطه است.

اما هر چه که هست این که هر چه او بخواهد می شود زیباست، چرا محبوب تو را رقم می زند

اگر قضا را در دست اختیار نگیری تو را به بازی روزگار می کشد، اگر سوار بر موج قدر نشوی تو را در امواج طوفانی خودش غرق می کند.

باید خود را به دست طوفان محبت او سپرد

باید بگوییم که می خواهم، می خواهم مرا تدبیر کنی که

الله یهدی! من یشاء

فقط بخواه او تو را می رساند به سرانجام نیک و البته راضی باشی و شاکر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:48  توسط بنده  | 

هدیه دوستان؛

!بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده برشانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :"اما من درخت نیستم.تونمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . "

پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم."

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:"راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"انسان منظور پرنده را نفهمید،اما بازهم خندید .

پرنده گفت :"نمی دانی،توی آسمان چقدر جای تو خالی ست."انسان دیگر نخندید.انگار تهِ ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبیِ دور .یک اوجِ دوست داشتنی .پرنده گفت:"غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند فراموش میشود "

پرنده این را گفت و پر زد.انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگِ بالای سرش،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...

آن وقت خدا برشانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :"یادت می آید،تو را با دوبال و دوپا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .اما تو آسمان را ندیدی . راستی،عزیزم؛بالهایت را کجا گذاشتی ؟؟؟ "

انسان دست برشانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست ....

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 2:24  توسط بنده  | 

خلصه سی ام؛

فرصت ها مثل ابر می گذرد

...

و چه زود گذشت و می گذرد

والعصر

ان الانسان لفی خسر

...

همیشه حسرت لحظه، و همین لحظه که گذشت و دوباره همین لحظه و...

و چه خسرانی

...

چه زیبا همه چیز را مقدر می کند...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 2:13  توسط بنده  | 

خلصه بیست و نهم؛

.

.

.

ای که مرا خوانده ای؛

راه نشانم بده...

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:34  توسط بنده  | 

خلصه بیست و هشتم؛

نه جبر است و نه اختیار

هم جبر است و هم اختیار

همه اش جبر است

همه اش اختیار

دو راهی جبر است

قدم در یک مسیر اختیار

نتیجه جبر است

در عین اختیار در انتخاب

ناخشنودی ما از یک اتفاق که نتیجه یک انتخاب است

در نتیجه، هم جبر است و هم اختیار

که خود ما انتخاب کردیم آن جبر را

همه احوالات ما و همه روزگار ما

همه سعادت و خشنودی ما

همه گرفتاری و نارضایتی ما

نتیجه یک انتخاب گره خورده به جبر است

+

ما که بنده ایم

و اگر باور کنیم بنده ایم

که هستیم

و باید باور کنیم که هستیم

و او هست

و او مولاست

و انت المولا و انا العبد

و هل یرحم العبد الا المولا

پس این بنده را در انتخاب هم بسپاریم به مولایش

که جبر محض او به همه اختیار این بشر سرکش بیارزد

بیارزد به این همه دلتنگی

به این همه رضایت های زود گذر

به این همه ناراحتی

که اگر بدانیم بلای عین رحمتی هم بر سرمان است

از اوست

نه از عمل ما

و چه حقیرانه است که بخواهیم خود تصمیم بگیریم با بودن او...

که انت الرحمن

انت الرحیم

یا ارحم الراحمین...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 11:7  توسط بنده  | 

رحمت چهاردهم؛

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم

هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور

گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی

از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان

دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد

راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو

دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن

مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند

هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

 +...

 روضه خوان گفت که ليلا پسري داشت که رويش

به درخشندگي ماه که عباس عمويش

روضه خوان گفت که ليلا پسري داشت که مجنون

پسري داشت که مي رفت ونگاه تو به سويش

 پسري خوش قد وقامت پسري صبح قيامت

روضه خوان گفت که در باد پريشان شده مويش

 آسمان بار امانت نتوانست کشيدن

که بريدند خدايا که شکستند سبويش

 روضه خوان تاب نياورد عمو آب نياورد

روضه خوان آمد وزانو زد وبوسيد گلويش

+...

سوار از روی زین افتاد یار از روی زین افتاد

 جهانی بر زمین افتاد و جانی بر زمین افتاد

 چه آبی از چه دستی ریخت بر پیشانی دریا

 که چین افتاد و چین افتاد و چین افتاد و چین افتاد

 تو که می آیی از آن دور دامان بلندت کو

 که چشمانم به صحرا ماند و دست از آستین افتاد

 ستون خیمه را بردار سقف آسمانها ریخت

 طنین انداز در عالم که آن حبل المتین افتاد

 سوار افتاد سرگرم دعا بودند آدمها

 کجا بودند آدمها که آن تنهاترین افتاد

 تو برمی گردی اما با همان مشک و همان لبخند

 اگر آن اتفاق آن اتفاق آخرین افتاد

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:38  توسط بنده  |